نوشته: عبدالباسط خالد

دیروز به شفاخانه ی خصوصی جهت تداوی مریضی مراجعه نموده بودم، قرار شد مریض مان را عملیات کنند.

در همین اطاق مریضی دیگری نیز در بستر است،

خانم و یک دخترک 3 ساله اش نیز در کنارش هستند و این کودک خورد سال دو چشمانش را بر بدن پدر افتاده در بسترش دوخته،  گاهی بر دستان کنول زده ی پدرش می نگرد و گاهی هم بر سر زخمی پدرش…

او که در دنیای کودکانه خود زنده گی میکند، شاید اصلن نداند برای چه پدرش اینجا خوابیده و این مادرش اینگونه نگران هست.

و این  چشمان من نیز بر این کودک خیره شده است، و گاهی همانگونه که چشمانم بر این کودک خیره شده است به عالمی دیگری میروم و دنیایی از افکار بر ذهنم هجوم میآورند، در ذهنم با خودم حرف میزنم گاهی در ذهنم خیال میکنم که این کودک و این مادر چطور پس از صحت یابی این جوان خوشحال اند و گاهی هم….

 هرازگاهی از دریچه بیرون را می نگرم تا این دنیایی خیالات از سرم کوچ کند، اما هرگز دیدن چهره معصومانه این کودک مرا آرام نمی گزارد.

 او را چه که در این زمان باید در بالین پدر مجروحش بنشیند؟

اصلن چی از دستش ساخته است؟

این کودک 3 ساله و یا آن خواهرک دوساله اش، باید روزهای شاد و خوش کودکی شان را سپری کنند، نه اینکه در اطاق های شفاخانه دنبال مادر نگون بخت شان سرگردان بدوند!

در همین لحظاتی بود، جوانی دیگری  وارد اطاق شد، از دور به چهره جوانی افتاده در بستر می نگریست، از آن نگاه های نگران میشد حدس زد که نسبت نزدیکی با مریض دارد.

آمد و در کنار بستر در چوکی خاموش نشست و پس از چند لحظه سکوت از خانم در مورد مریض پرسید و اینکه آیا داکتر ها آمده تا مریض را ببینند ؟

چند لحظه گذشت و از این جوان پرسیدم که آیا این مریض از اقارب اوست؟

وی در جوابم گفت: بلی، برادرم هست، در اردوی ملی بود، در فراه وظیفه داشت، در جریان جنگ بر سرش مرمی اصابت نموده، مدتی یک هفته در شفاخانه نظامی  400 بستر، افتاده بود، تنها همان زخمش را پانسمان نموده و به خانه فرستادند، اما جراحت سرش به شدت التهاب نموده بود، خیلی در رنج بود مجبور شدیم اینجا بیاوریم دوباره عملیات کنیم.

حالا 5 روز است که اینجاست و تاهنوزهم از درد شدید سرش خیلی ناراحت است.

بلی، این برادر و آنطرف تر پیر مردی که تازه از کار برگشته بود، هردو خیلی نگران بودند.

جوان بیرون رفت من ماندم و این پیر مرد.

پرسیدمش: کاکا این جوان مجروح پسر شماست؟

در پاسخم گفت: بلی، دامادم هست و داماد نیز همانند پسر هست.

این پیر مرد باهمت هرازگاهی از جای خود بلند میشد و کف دستان فرزندش را مالش میداد.

و خیلی با زبان زیبا به او دلداری میداد که ان شاء الله خوب خواهد شد.

همین که در کنارم نشست، از بی توجهی شفاخانه های دولتی به مریضان و مجروحان شکایت داشت و اینکه با آنهمه ناتوانی اقتصادی بازهم مجبور است که برای تداوی فرزندش دو صد هزار افغانی هزینه کند.

بلی، هرگاه احساس بمیرد، هرگاه وجدان ها بخوابند و هرگاه ضمیرها پست شوند، دیگر هیچ ارزشی باقی نخواهند ماند.

 قطعن آنهایی که در شفاخانه های دولتی اند، فی سبیل الله کار نمی کنند، معاش میگیرند و بودجه دولت صرف آنها شده است، به استثنی یک عده داکتران با احساس و با وجدانی که داریم،یک تعداد داکترانی بی احساسی هم هست که  با مراجعین و مریضان خود طوری رفتار میکنند،  تو گویی که تمام ملت برده های حلقه به گوش آنهاست، و آنها بادران بی چون و چرای این ملت.