نوشته: محمد جواد فروتن

خالد میگوید:  زمانیکه کودک بودم علاقه مندی شدیدی به ورزش داشتم؛ همیشه با شور و شوق و بصورت منظم ورزش میکردم. تشویق اطرافیانم مرا موفقتر  میساخت و در عرصه ورزش میدرخشیدم تا اینکه در مسابقات ملی تکواندو مقام اول را کسب کردم، سال به مسابقات جهانی راه یافتم و خوشبختانه به لطف خداوند توانستم مدال طلا کسب کنم.  روز بعد از آن با ورزشکاران کشورهای دیگر بطور دوستانه معرفی میشدم هر کس از کشور خود  میگفت و تعریف میکرد ولی من میل به گشودن باب سخن پیرامون کشورم نداشتم. ولی چون برنامه تعارفی بود نوبت من هم رسید و ناچار باید از کشور خود نیز میگفتم اینکه؛ ما یک قرن قبل کشور متحد دارای اقوام مختلف بنام های پشتون، تاجیک، ازبک، هزاره و… بودیم که ما را افغانستان مینامیدند.  دوران طولانی جنگ در کشور ما گذشته بود و هنوز به ثبات کامل داخلی نرسیده بودیم و همچنان دست های نفاق افگن دشمنان خارجی بین ما تفرقه می انداختند. حالت ما به جای رسید که در مسایل بسیار کوچک همدیگر را تحمل نمیکردیم و همیشه داد از استقلالیت، تجزیه و جدایی میزدیم. تا بلاخره بعد از شدت گرفتن اوضاع و با میانجگیری سازمان ملل به چند کشور کوچک تجزیه شدیم، تجزیه و جدایی اگر چه از مشکلات ما نکاست بلکه گره های نیز بر کار ما افزود. و حالا با همان جدایی زنده گی میکنیم؛ کشورهای کوچکی که هر کدام به فرمان کشورهایی که روزی دشمنان ما بودند مطیع اند به راحت حتی به چند کیلومتر محدود هم سفر کرده نمیتوانیم چون هم مسایل پاسپورت و ویزه مشکل ساز است و هم همان اختلافات قدیم به جای خود مانده اند.

وقتی که داستان را بیان میکردم از عملکرد نسل های قبل خود شرمنده شدم و در هوای سرد زمستانی عرق کردم. و با کشیدن آه عمیق با خود گفتم : ای کاش نسل های قبل از ما حیات میداشتند و میدیدند که چگونه امروز در دنیا خیلی خوارتر از آن زمان که متحد بودیم گشته ایم و هیبت مانرا بمراتب از دست داده ایم.

بلی این داستان خالد است کسیکه قرار است یک قرن بعد بدنیا بیاید و در گوشه ای از این خاک زندگی کند.

افغانستان متحد با تنوع قومی اش زیباتر است !