هنوز تازه  متعلم صنف پنجم مکتب بودم  که با خواندن ناول” عقاب ” از نسیم حجازی برای نخستین بار که با فکر و اندیشه  اسلامی اشنا شدم، اگر چه در کنار کتب ناول، بعضی کتب فکری دیگری را نیز که پدرم از تنظیم های جهادی با خود به خانه آورده بود را نیز گاه گاهی مطالعه میکردم.گرچه اکثر اوقات مفاهیمش را درک نمی کردم اما مطالعه نمودن ان کتابها به مذاقم می چسپید.

اما در سوی دیگر نخستین بار که با جمیعت اصلاح اشنا شدم، روزی بود که محمد ربیع نبی زاده پیام اصلاح را در مقابل دروازه پوهنتون کابل توزیع می نمود و من هم از جمله کسانی بودم که همان  پیام را گرفته و دو بار مطالعه نمودم و بعد آن اشنایی ام با محمد ربیع شروع شد و من در ان زمان محصل سال اول پوهنتون کابل بودم بعدا از چندی برایم از اسره(درس های تربیتی هفته وار ) تعریف کرد و من هم با او عهد کردم که در یکی از اسره ها مشترک شوم و چند روز بعد با استاد اکبر موحد در اسره یکجا شدم اما مداوم و پا برجا نبودم، غیر حاضری ما زیادبود و خوب بیاد دارم که سوره یوسف را تفسیر می نمودند.

رحمت الهی شامل حالم شدو با این قافله چندین سال حرکت کردم و مسولیت های هم انجام دادم ان شاالله خداوند از ما قبول بگرداند.

از بودن با این حرکت پربار خاطراتی خیلی زیبا در حافظه دارم، اینکه دو سه مورد خاص آن را برایتان بازگو میکنم، ان شاء الله در فرصت های بعدی خاطراتی بیشتری از خودم را با شما شریک میسازم.

خاطره اول:

با عبدالوحد همت ، اسدالله ریان و شخص سوم را دقیقا بیاد ندارم اما بگمان اغلب که فهیم عمر بود برای دفاع از قدس اشتهارات می کردیم، آدرس ما مقابل پوهنتون تعلیم و تربیه است ساعت هم نه شب بود بعد از نصب بنر ها انجنیر صاحب همت می خواست از طول بکس موتر چیزی را بگیرد که من دروازه طول بکس را خیلی به شدت بسته نمودم درنتیجه انگشتان دست  انجنیر صاحب همت  را سخت افگار نمودم، انجنیر صاحب، شخصیت حلیم و برده باری که هرگز به روی نیاورد که از اثر اشتباه من انگشان دستش افگار شده است، انجنیر صاحب علی رغم درد شدید در انگشتانتش تا ناوقت های شب برای انجام کارها با ما یکجا بود و اصلن از آن حرفی به زبان نیاورد، خاطره تلخ بود اما همه تا ساعت یازده شب اشتهارات را به انجام رسانیدیم.

خاطره دوم:

داکتر صاحب عبدالباسط امل، از جوانان شوخ طبیعت و نشیط نجم هست، در سومین اجتماع ارکان در شهر جلال اباد وظیفه پهرداری تا ساعت مشخصی به داکتر صاحب امل و گروه از برادران داده شده بود، ساعت هم اغلبا ده و نیم شب بود، داکتر صاحب امل را خداوند حفظ نماید، داکتر صاحب رفته و در پشت دروازه اتاق که هیئت  رهبری خواب بودند به صدای نسبتا بلند فریاد زدند که آسوده بخابید همه جا امن هست!

فردای انروز هیئت رهبری داکتر صاحب را احضار نموده بخاطر آن حرکت شوخی آمیز صد افغانی جریمه پرداختند.

ان شاالله خاطره های دگه هم است و با شما خوبان شریک خواهد شد.

شما برادران خاطره های تانرا هم با خود بنویسید، شاید،  درس به نسل های بعدی باشد.