نوشته: عبدالباسط خالد

برگرفته شده از کلیپ ویدیویی کانال عربی

آفتابِ تیز و درخشان سرزمین کنانه هر پیاده روی را خسته میسازد؛ اما او خیلی با صبر و اطمینان در کنار جاده عمومی  ایستاده هست و چشمانش را بر روی مسیری دوخته که تعدادی زیادی از مردم و وسایط نقلیه از آن عبور میکنند.

کودک یک ساله اش ” عمر ” را در آغوش خود گرفته است، از صبح وقت امروز  در اینجا ایستاده هست، تنها دو دست لباس کودکانه را بفروش رسانده است، این یکی حالا در نزدش مانده است و دیده گانش دنبال خریداری میگردد تا این یک دست لباس را ازو بخرد و او دوبار برگردد به سمت فروشگاه و با سرمایه 330 جنیه خود سه دست لباس دیگری بخرد و دوباره بر همین سر جاده منتظر خریدار بایستاد.

او تنها نیست، کودک یک ساله اش “عمر” نیز همراه اوست، آری عمر تنها فرزند شیر خوار او که در همین دیار هجرت متولد شده است، عمر باید خیلی باهمت و با شهامت باشد و این روزهای شیرخواره گی خود را یکجا با مادر مهربان و تنگ دست اش در کنار جاده های عمومی وادی کنانه سپری کند.

ام عمر از مهاجرین سوری هست، پس از شروع جنگ خانمان سوز در سوریه او مانند میلیون ها شهروند دیگر این کشور مجبور به مهاجرت به کشورهای همسایه و یاهم دور شده هست.

او همراه با شوهرش به کشور مصر سرزمین کنانه آمده اند؛ تا خیلی دورتر از بمباردمان نیروهای بشار اسد و همپیمانان صلیبی اش در این گوشه ی از سرزمین اسلامی ساکن شوند و روزهای عمرشان را در دیار هجرت سپری کنند.

ام عمر در کنار جاده ایستاده هست و دو چشمم جستجوگرش هر لحظه در انتظار مشتری یگانه لباس در دست داشته اش هست.

خانمی می آید و در حال ته و بالا کردن همان یک دست لباس کودکانه برای خریدش هست.

در همین لحظه جوانی با قامت بلند اما چهره پوشیده به آنها نزدیک میشود، ازش می پرسد که آیا این لباس که در دست داری برای فروش هست؟  ام عمر با نگاهی پر از حیا به این جوان می نگرد ، از اینکه او ممکن خریدار نباشد و به غرض مزاحمت آمده باشد، حرفی به زبان نمی آرد.

جوان برای بار دوم می پرسد: آیا این یک دست لباس کودکانه که در دست گرفته ای، برای فروش هست؟ لباس های این کودک که نیست؟

خانم جواب میدهد: بلی برای فروش هست.

جوان میگوید: خوب من این را میخرم، قیمت اش چند هست؟

خانم جواب میدهد: 130 جنیه مصری

جوان ازش می پرسد: چرا لباس زیاد نمی خری تا زیاد بفروشی؟  ممکن مفاد بیشتری برایت حاصل میشد!

خانم جواب میدهد: همین اندازه سرمایه دارم.

جوان ازش می پرسد: آیا اهل سوریه هستی؟

خانم جواب میدهد: بلی، از سوریه هستم، حالا اینجا در مصر مهاجرم و زنده گی را از صفر دوباره شروع نموده ام.

با شوهرم آمده ام، در روزهای اول پس از مهاجر شدن مان به مصر، شوهرم با شراکت یک دوست اش کار و بار در دکانی را شروع کرد، اما بنابر کم بودن سرمایه اش، پس از مدتی در دکانداری خود ورشکست شد، حالا چندین ماه هست، حتی توانایی پرداخت کرایه خانه و دکانش را ندارد، از این رو مجبور شد تا برایم اجازه دهد که در روی جاده ها با فروش این لباس های کودکانه در پرداخت مصارف خانواده او را کمک کنم.

من هم هر روز سه دست لباس را از یک فروشگاه انلاین میخرم و انلاین می فروشم،  بعدش  در اینجا ایستاده میشوم تا آنرا به مشتریانم تحول دهم. پس از فروش دوباره میروم و سه دست لباس دیگر میخرم وبه همین ترتیب ادامه میدهم….

جوان ازش می پرسد: اسم کودکت چی هست؟

او که از حیای زیاد رنگش سرخ شده هست، خیلی با آهستگی و دنیای از حیا میگوید” عمر”

جوان میگوید: عمر مادرت مشکل ات را حل نمود، بعد بیک خود را باز میکند و یک بسته پول را بیرون میکند و به ام عمر میدهد.

خانم خیلی تعجب میکند و از گرفتن پول خود داری میکند.

جوان برایش میگوید، این پول را بگیر ممکن با آن کار و بار خودت را رونق بدی و یاهم قرض های شوهرت را اداء کنی.

این را بگیر، این پول تحفه ایست از جانب خدا که برایت تسلیم میکنم.

ام عمر فقط گریه میکند و نمی داند با کدام زبان از آن جوان تشکری کند.

جوان پس از پرداخت پول به مسیر خود ادامه میدهد و جمله زیبایی میگوید: کمک کردن تنها پرداخت مال نیست؛ بلکه حفظ کرامت و شخصیت فردی هست که تنگ دست هست و مشکل دارد.