نوشته: عبدالباسط خالد

روزهای قبل از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم بود، در میان جوانان قریش، جوانی بود به اسم ابو العاص لقیط بن ربیع

جوانی بود با مروت و با اخلاق، در  صداقت و امانت داری در میان مردم مکه مشهور بود، او پسر هاله خواهر مادر مومنان خدیجه رضی الله عنها بود، یعنی پسر خیاشنه رسول الله صلی الله علیه وسلم

در آنزمان که سفرهای تجارتی زمستانی و تابستانی قریش به سرزمین های  شام خیلی رونق داشت، ابوالعاص بن ربیع نیز یکی از همین تجاران موفق مکه بود، مردم مکه اموال خود را به وی می سپرد تا او صادقانه بر آنها تجارت کند و سبب رشد اقتصادی مردمش شگردد.

او روزی از روزها از رسول الله صلی الله علیه وسلم، زینب دخترش را خواستگاری میکند، زینب بزرگترین فرزندان پیامبر صلی الله علیه وسلم بود، از اینکه پیامبرصلی الله علیه وسلم   از صدق و اخلاق ابوالعاص پسر خاله زینب آگاه بود، و در نزد پیامبر امین صلی الله علیه وسلم از جایگاه ویژه ی برخوردار بود ودیگر اینکه ابوالعاص خواهر زاده خدیجه رضی الله عنها بود، ابو العاص در نزد خاله اش هم از احترام زیادی برخوردار بود، و او را منحیث فرزند خود میدانست، خانواده پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم  این پیوند را پذیرفت و به اینگونه زینب دختر پیامبر به عقد ابی العاص در آمد.

سالهای زنده گی زینب در کنار شوهر با وفایش سپری میشد تا اینکه، نوری در وادی مکه درخشید و الله متعال محمد مصطفی بهترین فرزند آدم را مبعوث به رسالت گردانید و به او امر کرد تا در اولین مرحله خویشاوندان و اقارب خودش را به مسیر هدایت دعوت کند، پیامبر رحمت و مهربانی  در اولین مرحله به دعوت خانواده و اعضای فامیل خود پرداخت.

﴿فَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آَخَرَ فَتَكُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِينَ * وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾

خدیجه خانم پیامبرصلی الله علیه وسلم ، ودخترانش رقیه، ام کلثوم، فاطمه خورد سال و زینب دختر بزگ پیامبر صلی الله علیه وسلم ، همه به پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم ایمان آوردند.

این ایمان آوردن و تغییر دین برای زینب حرفی ساده ی نبود، شوهرش ابی العاص از جوانان برومند قریش بود، دعوت پیامبر را نپذیرفت و بر اساس همان غیرت جاهلی که بر دین آباء و اجداد خود داشت، از پذیرفتن عقیده و باور خانم دوست داشتنی خود انکار کرد.

در اولین روزهای دعوت پیامبر در میان قریش بود، که قریش خواستند تا پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم را در حالتی قرار بدهند تا ذهن اوعوض دعوت به سوی اسلام به سوی مشغله های فکری دیگری معطوف گردد، آری آنها از هیچ فشاری بر پیامبر صلی الله علیه وسلم بخاطر صرف نظر از دعوت اسلامی دریغ نمی کردند، آنها خواستند تا از لحاظ عاطفی پیامبر رحمت صلی الله علیه وسلم را در تنگنا قرار بدهند، بلی سران قریش تصمیم گرفتند، تا دامادان پیامبر صلی الله علیه وسلم را مجبور گرداند، دختران پیامبر را طلاق بدهد.

بلی عتبه و عتیبه فرزندان ابولهب بزرگترین دشمن دعوت اسلامی دختران پیامبر هریک رقیه و ام کلثوم را طلاق دادند

غم و اندوه این کار خیلی بر پیامبر صلی الله علیه وسلم سنگین تمام شد، بلی پدری با دو دختر جوان تازه عروسی کرده شده که فقط و فقط بخاطر دعوت پدرشان و در اولین روزهای  عروسی شان مطلقه شده اند!

درد مطلقه شدن دختر بر هر پدری سنگینی میکند، و پیامبر علیه سلام در کنار همه دردها و رنج های که کشیده بود، این رنج از بزرگترین آنها بود.

درمیان مردم قریش تنها به جدایی همین دو دختر پیامبر از شوهرانشان اکتفا نکرند، بلکه از ابوالعاص نیز خواستند تا زینب را طلاق دهد و زینب را به خانه پدرش روان کند، و قریشیان حاضر اند که در عوض زیباترین دختر مکه را در عقد او قرار دهند.

و این قضیه حتی در همین روزها هم وجود دارد، چی بسا جوانان مومنی که با دختر مومنه ازدواج کرده اند، و بارها از طرف خانواده مجبور شده اند تا دختر مومنه را طلاق دهد.

اما ابوالعاص جوانمرد، هرگز حرف قریشیان را قبول نکرد، او به صراحت گفت: زینب برای من از تمام زن های دنیا بهتر است.

همین موقف مردانگی و اخلاقی ابوالعاص بود که بعدها سبب مسلمان شدن وی گردیده و  سیدنا ابو العاص از جمله اصحاب پیامبر گردید و چی بزرگ فضیلتی هست همزمان هم داماد و هم پسر خیاشنه و هم صحابه پیامبر بودن.

زمان هجرت پیامبر رسید، مردان  مومن و زنان مومن یکی پس از دیگر به مدینه مهاجر میشدند، در این زمان پیامبر از ابوالعاص خواست تا اجازه دهد که زینب مومنه به مدینه هجرت کند، اما پذیرفتن دوری و جدایی خانم با وفای مثل زینب بر ابی العاص خیلی سخت بود، از اینرو به زینب اجازه نداد تا به مدینه هجرت کند.

پیامبر صلی الله علیه وسلم هم قدرتی نداشت تا با زور و قدرت زینب را با خودش به مدینه ببرد. زینب با وجودی که مومنه بود، اما در همان مکه ماند.

سال بعد روز بدر، زمانی که لشکر شرک به خاطر قتل و کشتار موحدان به سمت مدینه یورش آورده بودند، فرزندان توحید به مصاف آنها رفت و خدا پیروزی را نصیب موحدان گردانید، کاری که دایم خدا نصیب موحدان میگرداند.

سربازان اسلام تعداد از مشرکین مکه را اسیر گرفته بودند، در آن میان یکی هم ابوالعاص داماد پیامبر علیه سلام، شوهر زینب بود.

زمانی که پیامبر صلی الله علیه وسلم از اسرا دیدن میکرد، در آن میان چشمش بر ابو العاص افتاد، ابوالعاص داماد پیامبر و شوهر بزرگترین فرزند پیامبربود، پیامبر ابو العاص را میشناخت، او هرگز در مکه در آزار و اذیت مسلمانان نکوشیده بود، انسان با مروتی بود و امروز هم فقط بخاطر همان حس غیرت دینی که بر دین آباء و اجداد خود داشت یکجا با سایر مشرکان در این جنگ تشریف آورده بود.

پیامبر زمانی که از اصحاب خود در قسمت اسیران مشوره گرفت، بالاخره تصمیم بر این شد تا در قبال فدیه اسیران جنگ بدر آزاد شوند و کسانی هم که توانای خواندن ونوشتن ندارند، باید فرزندان مسلمانان را آموزش بدهند و همین قیمت آزادی آنهاست.

اسیران به خانواده هایشان پیام فرستادند تا پول فدیه را بفرستند، در آن میان ابوالعاص نیز به خانم خود زینب پیام فرستاد، زینب که از محبت پدرش با مادر بزرگوارش آگاه بود، همان گردنبد را که مادرش خدیجه در زمان عروسی منحیث جهزیه به اولین دخترش داده بود را به مدینه فرستاد.

زمانی که پیامبر علیه سلام در میان اموال فدیه آزادی اسرا چشمش به گردنبند افتاد، خیلی تحت تاثیر قرار گرفت، بعد رو به اصحاب کرد و گفت که “این گردنبد خدیجه را زینب بخاطر فدیه شوهرش فرستاده است، اگر خواسته باشید میتوانید آن را با خود داشته باشید و یاهم اگر خواسته باشید میتوانید آن را با شوهرش دوباره برگردانید”

آری، او رهبر و قاید تمام مسلمانان بود و آنها نیز بدون چون و چرا از وی اطاعت میکردند، اما حالا در بحث بیت المال بدون اجازه و مشوره مسلمانان هرگز به شکل فردی در بیت المال تصرف نمیکند، بلکه پیامبر منتظر مشوره اصحاب خود هست.

یاران پیامبر صلی الله علیه وسلم هم قبول کردند تا گردنبند را با ابوالعاص به مکه بفرستند.

پیامبر علیه سلام از این جوانمرد قریش وعده گرفت همینکه به مکه برگردد باید به زینب اجازه هجرت به مدینه بدهد، زیرا اسلام اجازه زنده گی میان زن و شوهر مومن و مشرک را نمی دهد، پیامبر یکجا ابوالعاص زید بن حارثه و یک مرد از انصار را فرستاد تا زینب را به مدینه بیاورد.

آنها در بیرون شهر مکه منتظر باقی ماندند و ابوالعاص به خانه برگشت، او از خانمش زینب رضی الله عنها خواست تا بار اموال خود را جمع نموده و به مدینه برود، در بیرون شهر مکه فرستاده گان پدرش منتظر اند.

برای زینب جدا شدن از شوهر با وفای مثل ابو العاص سخت بود، اما همین که حکم خدای منان چیزی دیگر بود، به آن رضایت داده و با شور و شوق تمام به سمت مدینه در حرکت شد، آنزمان شرایط پس از جنگ بدر بود و مشرکین مکه این حالت را میدند، و بر آنها خیلی سخت تمام میشد که چگونه ابوالعاص خانم خود را به مدینه بر میگرداند.

زینب به مدینه آمد و یکجا با خانواده پدر مهربانش زنده گی میکرد.

شش سال تمام زینب از شوهر با وفای خود دور بود، در این مدت شوهرش در مکه زنده گی میکرد با وجودی که از خانم و ویگانه دخترک خود امامه گگ دور بود، اما بازهم با زینب وفادار ماند و هرگز پس از هجرت زینب با زنی دیگری ازدواج نکرد.

زینب نیز در مدینه هرگز با کسی ازدواج نکرد، پیامبر رحمت و مهربانی حالت یگانه دختر خود را خوب درک میکرد، پیامبر رحمت تا حد توان با آنها از در مهربانی و شفقت برخورد میکرد، او با امامه گگ کوچک که از محبت پدری محروم شده بود، خیلی با محبت برخورد میکرد بارها در نماز جماعت امامه گگ را در آغوش میگرفت و به ادای نماز میپرداخت و هرگاه به رکوع و سجده میرفت آن را بر زمین میگذاشت و هرگاه به قیام بر میخواست وی را دوباره به آغوش میگرفت.

این نشان دهنده کمال محبت پیامبر با فرزندان و نوه هایش هست، حتی در نماز جماعت که بزرگترین عبادت در اسلام هست، نیز آنها را در آغوش میگرفت.

روزهای فراق و جدایی میان زینب و ابوالعاص همینگونه میگذشت، ابوالعاص در مکه مصروف همان کار و بار قبلی یعنی سفر تجارتی به شام بود.

در سال هفتم هجرت بود، زمانی که قافله تجارتی او در حال برگشت از شام بود، در مسیر راه یک سریه صد و هفتاد نفری از مسلمانان بر آنها کمین گرفته بودند، که در نتیجه تعداد زیادی از این کاروان به اسارت مسلمانان در آمدند اما ابی العاص که فرمانده کاروان بود، موفق به فرار گردیده و در تاریکی شب وارد مدینه شد، او که در مدینه هیچ پناه گاهی نداشت و هرمسلمان وی را به دیده دشمن فراری می نگریستند بالاخره خود را به خانه زینب رساند.

زینب او را پناه داد، تا نماز صبح منتظر فرصت ماند، همین که مردم همه در صفوف نماز جماعت صبح تنظیم شدند و پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم تکبیر گفت، زینب فرصت را غنیمت شمرده و  با زبان بلند و رسا صدا زد که :

“ای مردم من زینب دختر محمد صلی الله علیه وسلم هستم، من ابو العاص بن ربیع را پناه داده ام”

همه مردم صدای زینب را شنیدند، پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم هم صدای زینب را شنید، بعد از نماز پیامبر علیه سلام رو به مردم کرد و گفت:آیا صدا را شنیدید؟ مردم گفتند:بلی شنیدیم.

پیامبر در جواب گفت: قسم به ذاتی که در نفسم در دستی اوست که من هرگز از آن(بودن ابو العاص در خانه زینب ) آگاه نبودم، الی که همین حالا آنرا شنیدم، همانطوری که شما شنیدید.

پیامبر صلی الله علیه وسلم برای اصحاب واقعیت امر را واضح میسازد تا هیچ شبه ی در این مورد باقی نماند.

سپس آن بزرگوار فرمود: مؤمنان می‌توانند پشتیبان و مددکار دیگران قرار گیرند و حتی کسی که در مقام پایین قرار دارد می‌تواند از والا مقام‌تر از خود حمایت کند و او را امان دهد. اکنون ما نیز، همچنان که زینب، ابوالعاص را امان داده است، او را امان می‌دهیم.

اینگونه بود که زینب(رضی الله عنها) موفق شد برای زنان مسلمان یک حق دادن پناهنده گی سیاسی را ثبت کند و آنها را از این حق برخوردار نماید که بتوانند (همچون مردان) کسی را پناهنده گی دهد و تحت حمایت خود قرار دهند، بطوری که هیچ کسی نتواند از آن حریم تجاوز کند.

بعد از این که نماز پایان یافت، رسول الله (ص) به منزل دخترش زینب رفت و خطاب به او فرمود: دخترکم، جایگاهش را نیکودار و او را اکرام کن اما با او خلوت مگزین چرا که او بر تو حرام می‌باشد.

وقتی زینب(رضی الله عنها)  رفق و مدارای پدرش را نسبت به ابوالعاص مشاهده نمود از پدرش خواست تا آنچه از اموال ابوالعاص توسط مسلمانان مصادره شده بود  به او بازگردانند.

پیامبر صلی الله علیه وسلم بار دیگر از اصحاب خود اجازه خواست که اگر خواسته باشند، ابوالعاص را با مالش یکجا رها کنند و یاهم اگر خواسته باشند، اموال ابو العاص را پیش خود نگهدارند، اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم در برگشتاندن مال ابوالعاص موافقت کردند، در نتیجه پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم ابو العاص را یکجا با مال و افرادش رها  نموده و آنها به سمت مکه در حرکت شدند.

در آنزمان کسی برای ابو العاص گفته بود که ای ابوالعاص تویکی از بزرگان قریش هستی و داماد پیامبر هم، چرا اسلام نمیآوری، همینجا با همین مال و دارایی که داری باش، زیرا اینها همه مال غنیمت اند و حالا به تو تعلق گرفته است، همینجا در مدینه زنده گی خود را ادامه بده و اصلن به مکه بر نگرد.

اما در جواب سیدنا ابی العاص گفته بود، این بدترین چیزی هست که مرا به آن دعوت میکنی، من چگونه اسلامم را با یک غدر و خیانت در حق مردمم آغاز کنم و مال و دارای آنها را نزد خودم نگه دارم.

بلی این بود اخلاق و جوانمردی یک مشرک!

او به مکه رفت، تمام اموال را به صاحبانش تسلیم کرد، و بعد با صدای رسا از آنها پرسیدکه آیا حقی از آنها نزدش مانده، اما همه گی پاسخ دادند که نه!

بعد ابی العاص رضی الله عنه با صراحت تمام ایمان خود را اعلان نموده و به مردم گفت، تنها چیزی که سبب شد در مدینه در نزد محمد صلی الله علیه وسلم ایمان نیاورم، این بود که مبادا شما فکر کنید که من اموال شما را میخورم.

پس از آن به مدینه آمد و رسول الله صلی الله علیه وسلم از وی استقبال کرد و خانمش زینب را با همان نکاح اولی اش بعد از شش سال به او برگشتاند و در وصف وی فرمود: أبو العاص حدثني فصدقني، ووعدني فوفَّاني

ابوالعاص در سخن گفتن با من راست گفت و در وعده هايش با من وفا كرد

بلی ابوالعاص با پیامبر وفا کرد، زمانی که سران قریش ازش خواست تا خانم دوستداشتنی خودش را طلاق بدهد و به اینگونه بر پیامبر فشار آورد، اما حرف سران قریش را رد نموده و از خانمش جدا نشد.

ابوالعاص با خانمش زینب وفا کرد، زمانی که مشرکین حاضر شدند زیباترین دختران خود را در عقدش در آورند اما او گفت، زینب در نزدم من از تمام زنان عالم کرده بهتر است.

ابوالعاص با پیامبر وفا کرد، زمانی که پس از برگشت به مکه، زینب را به مدینه فرستاد.

ابوالعاص با خانمش زینب وفا کرد که سالهای دوری و فراق از خانم  و یگانه دخترک کوچکش را با تنهایی تحمل کرد، اما حاضر نشد با کسی دیگری ازدواج کند.

او با مردم خود نیز وفا کرد زمانی که از مدینه آزاد شد، اموال آنها را به شکل سالم به آنها برگشتاند و در این امر خیانت نکرد.

او بار دیگر با پیامبر وفا کرد، مسلمان شد و هجرت کرد و با خانواده اش یکجا شد.

اما این وفا تنها از یک طرف نبود، بلکه طرف مقابل اش زینب دختر رسول الله صلی الله علیه وسلم هم تا اخر عمر در وفای خود ثابت باقی ماند.

او با فرستادن گردنبندش، یادگار مادرش خدیجه، محبوب ترین خانم پیامبر، به آزادی شوهرش از دست مسلمانان اقدام کرد.

او اولین زنی بود که اقدام به دادن پناهنده گی سیاسی به یک دشمن فراری نمود و جانش را حفظ کرد.

او با وجودی آنکه میدانست، حق مال های غنیمت تنها از پدرش شخص رسول الله صلی الله علیه وسلم، نیست بلکه سایر مسلمانان نیز در آن سهم دارند، اما بازهم از پدرش خواست تا قناعت مسلمانان را در آزاد سازی شوهرش و اموالش بدست آرد.

او در سالهای دوری و فراق از شوهرش در مدینه هرگز با کسی حاضر به ازدواج نشد.

زینب رضی الله عنها پس از سالها فراق و دوری از شوهر با وفایش سیدنا ابی العاص رضی الله عنه فقط یک سال در کنار شوهرش  در مدینه زیست و در سال هشتم هجرت این دنیا را ترک گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد، و ابی العاص رضی الله عنه پس از وفات خانم مهربانش تا زمان خلافت ابوبکر رضی الله عنه در قید حیات بود و هیچگاهی پس از وفات شوهرش اقدام به ازدواجی نکرد ودر سال دوازدهم هجرت در زمان خلافت سیدنا ابوبکر رضی الله عنه وفات کرد.

خداوند از زینب دختر پیامبر صلی الله علیه وسلم و شوهر با وفایش سیدنا ابو العاص راضی باد!