نوشته: انجنیر مسیح عمر

‎حکایت اول

‎در راه روان بودم جوانان زیادی از مقابلم رد می شدند و هر کدام سلام علیکم می گفتند، در این میان جوانی از کنارم گذشت اما سلام از او نشنیدم با خود گفتم چقدر بی تربیه بود!

خانواده اش برایش سلام دادن را یاد نداده، در این فکر بودم که طفلکی همسایه سلام داد و طبق معمول علیک گفتم.

‎گفتم: ماشاالله نه که از مکتب آمدی؟

گفت: بلی کاکا جان.

پرسیدم: امروز در مکتب چه خواندی؟

متقابلا جواب داد: امروز خواندیم که پیامبر صلی الله علیه وسلم هم که در راه روان می بود به بزرگان و هم به کوچکتر ها سلام می داد.

حکایت دوم:کتاب فروشی

‎جوانی با عجله در کتاب فروشی داخل شد و گفت: ای کاکا ای کتاب چند؟

فروشنده گفت: ای کتاب داستان قیمتش پنجاه افغانی است؛ اما این کتاب ادب را اگر می خواهی برایت بیست افغانی می دهم!