نوشته: عبدالباسط خالد، رکن نجم

روزهای سرد و بارانی سال  است او که سنش خیلی بالا هست، به سختی پیاده روی کرده میتواند، صبح وقت بدون خوردن لقمه نانی از خانه بیرون میشود.

پس از طی کردن کوچه پس کوچه های گل آلود، بالاخره به جاده عمومی میرسد، فضای کابل ابری هست و غم آلود، شاید این آسمان پهناور نیز در غم او این قدر گرفته به نظر میرسد.

کفش های پلاستیکی کهنه در پایش هم سوراخ شده و این سبب شده که درست راه رفته نتواند، خیلی به احتیاط قدم میبردارد تا مبادا در گودال پایش بلغزد.

او به هر پیاده روی که مقابل میشود، طلب کمک میکند!

 پول لقمه نانی را میخواهد!

از صدها مورد شاید یکی دو نفر دلشان به حال این پیره زن بخت برگشته بسوزد و یک یا دو افغانی برایش بدهد.

روزها تا شام همینگونه با یک عالم از بیچاره گی و بدبختی سپری میکند.

بالاخره او یک مادر است، برای پیدا کردن لقمه نانی، کرایه خانه و مواد مخدر یگانه فرزندش دست به گدایی میزند.

بلی او مادر است، یک مادر نگون بخت با یک فرزند معتاد!

او روزها گدایی میکند تا خرچ مواد مخدر یگانه فرزندش را بدهد.