عبدالباسط خالد

من خودم اهل قریه هستم در قریه متولد شده ام و قسمتی از عمرم را در آن گذارنده ام میدانم که این طفلکان مدارس دینی  در دهات کشور که از خانواده های فقیر اند با چی مشکلاتی درس قرآن میخوانند.

خوب دقیق به یاد دارم

ایام طفولیت معمولن رخصتی های تابستانی را یکجا با خانواده به قریه میگذراندم ، از قریه ما یک قریه پایین تر مدرسه علوم دینی بود که اطفال و کودکان قریه در آن درس قرآن میخواندند.

در قریه ما مکتبی وجود نداشت و تنها مرکز علمی که اطفال در آن میتوانست درس بخوانند همین مدرسه بود، اهالی قریه ما مردم فقیری اند، ولی با همت، علی رغم فقری که دارند بازهم فرزندانشان را برای آموزش قرآن به مدرسه می فرستند.

آنها در مدرسه فیس پرداخت نمی کردند و بودوباش شان در اطاق های مدرسه هم رایگان هست، اما این غذا بود که باید خودشان آماده کنند.

شام ها پس از غروب آفتاب ، این کودکانی ده و یازده سال مدرسه بودند که آنزمان هم سن و سال خودم بودندعقب در  هر حویلی ایستاده شده و خیلی با آواز معصومانه صدا میزدند: وظــــــــــــــــــیفه!

با شنیدن آواز آنها مادر کلانم از غذای که برای شب آماده کرده بود، مقداری در ظرفی میانداخت و برایم میداد تا آن را به شاگرد مدرسه بدهم.

شاگردان مدرسه معمولن سطلی با خود میداشتند که در آن اقسام و انواع مختلفی غذا بود، از هر خانه ی که مقداری غذا یافته بود در آن سطل میانداختند و خیلی با خوشحالی به آن غذا جمع نموده گی شان به طرف مدرسه شان روان میشدند.

بلی، لذیذترین غذای شان همین مخلوطی از غذاهای بود که از خانه های اهالی قریه جمع نموده اند و آن هم فقط برای غذای شب شان بود و روزها را با نان خشک چند روزه سپری میکردند.

نه حرفی از میوه بود و نه هم نوشابه های آنچنانی فقط غذا بخور نمیر خیراتی اهالی قریه، آنها با همین غذاهای بخور نمیر، شب و روز شان را سپری میکردند و سالهای سال با آن همه مشکلات درس میخواندند تا بالاخره قرآن را حفظ کنند و در برنامه دستار بندی به عنوان حافظ قرآن از مدرسه فارغ شوند.

زمانی که از حادثه دشت ارچی کندز شنیدم، و آن همه محرومیت ها و بیچاره گی های این کودکان را به یاد آوردم با خودم گفتم چقدر ظالمانه هست، که این کودکان حافظ قرآن پس از یک عمر زحمت و تلاش این گونه در زیر رگبار گلوله های آتشین دهشکه هلیکوپتر به مثابه لاله های بهاری به خون شان رنگین شوند.

قطعن هیچ انسانی با احساسی نمیتواند قتل یک حیوان کوچک را بپذیرد!

چی رسد به قتل این کودکان مظلوم و محروم از قشر فقیر جامعه.

به امید روزی که نیروهای خارجی کشور مان را ترک کنند و این جنگ خانمانسوز در کشور خاتمه یابد و همه هموطنان ما در سایه صلح و آرامی زنده گی کنند.

هیچ کودک مدرسه و مکتبی، اینگونه مظلومانه به شهادت نرسد!

هیچ مادری داغ طفل خود را در سینه نداشته باشد!

و هیچ پدری آرمان فراغت فرزند خود از مکتب و مدرسه و دانشگاه را به گور نبرد!

و باورمند هستم هر کسی در شهید ساختن کودکان ما و یاهم در یتیم ساختن آنها نقش داشته باشد و یا آن را توجیه کند، الله متعال در قبالش بی تفاوت بوده نمی تواند و حتمن از آن خواهد پرسید.