خداوندا به دلهای شکسته
به تنهایان در غربت نشسته
به آن عشقی که از نام توخیزد
بدان خونی که در راه تو ریزد
به مسکینان از هستی رمیده
به غمگینان خواب از سرپریده
به مردانی که در سختی خموشند
برای زندگی جان می فروشند
همه کاشانۀ شان خالی زقوت است
سخن هاشان نگااهی درسکوت است
به طفلانی که نان آورد ندارند
سرحسرت به بالین میگذارند
به آن درمانده زن کز فقرجانکاه
نهد فرزندخود را برسر راه
به آن کودک که ناکام است کامش
زپا میافکند بوی طعامش
به آن جمعی از سرما بجانند
ز ” آه ”  جمع “گرمی” میستانند
به آن بیکس که باجان در نبرد است
غذایش اشک گرم و آه سرد است
به آن بی مادر از ضعف خفته
سخن از مهر مادر ناشنفته
به آن دختر که نادید گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش
به آن چشمی که از غم گریه خیز است
به بیماری که با جان در ستیز است
به دامانی که از هرعیب پاک است
به هرکس از گناهان شرمناک است
دلم را از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفت ها روشنی بخش